امام مهدى(عليه السلام) مى فرمايد: (أَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعوُا فيها إِلى رُواةِ حَديثِنا، فَإِنَّهُمْ حُجَّتي عَلَيْكُمْ وَأَنَا حُجَّةُ اللّهِ عَلَيْهِمْ) ;
امّا در رويدادهاى زمانه، به راويان حديث ما رجوع كنيد. آنان، حجت من بر شمايند و من، حجّت خدا بر آنانم.
دکتر خسروپناه
سياست فلسفي و فلسفه سياسي فرستادن به ایمیل

 

به نام خداوند بخشنده مهربان
 
سياست فلسفي و فلسفه سياسي
بررسي نظام انديشه‌اي حضرت امام خميني(ره)
 
يکي از مباحثي که درباره فلسفه اسلامي مطرح مي‌شود، رابطه حضرت امام خميني(ره) با فلسفه اسلامي است. در اين باره اين سؤال مطرح مي‌‌شود که آيا سياست حضرت امام(ره) برگرفته از فلسفه يا فقط متأثر از فقه ايشان بوده است؟ براي اينکه به اين سؤال پاسخ داده شود لازم است چند مطلب را عرض کنم؛
 مطلب اول اينکه بدون شک امام خميني(ره) طرفدار حکمت متعاليه و عرفان ابن عربي بود، حتي حکمت متعاليه را با رويکرد عرفاني تدريس‌ مي‌کرد. مرحوم دکتر مهدي حائري يزدي که يکي از شاگردان درس منظومه و اسفار حضرت امام(ره) بود تصريح مي‌کند که امام(ره) علاقه‌اي به حکمت و فلاسفه مشاء نداشت و درس اسفار ايشان هم بيشتر جاذبه عرفاني داشت و به اسفار هم از نظر ابن عربي نگاه مي‌کرد نه از نظر ابن سينا و فارابي. اين رويکرد کاملا نشان مي‌دهد که حضرت امام(ره) به لحاظ فکري طرفدار حکمت متعاليه و عرفان نظري بودند. در آثار ايشان هم کاملا اين مطلب آشکار است که حضرت امام(ره) با رويکرد عرفاني به تبيين فلسفه اسلامي و مباحث ديني پرداخته‌اند، مثلا در تفسير سوره حمد، امام(ره) کاملا عرفاني بحث مي‌کند يا در کتاب آداب‌الصلاة، سرالصلاة ( معراج‌السالکين و صلاة‌العارفين) و همچنين در کتاب شرح چهل حديث يا شرح دعاي سحر يا در کتاب مصباح‌الهدايه إلي‌الخلافة والولاية نشان مي‌دهد که امام(ره) کاملا با رويکرد حکمت متعاليه و عرفان نظري به اموزه هاي ديني و اهتقادي داشتند. 
آنهايي که مخالف فلسفه و عرفان هستند و خود را طرفدار امام(ره) مي‌دانند، آيا مي‌توانند اين حقيقت را انکار کنند که امام(ره) يک فيلسوف، عارف و فقيه بودند. به هر حال اين آثار امام (ره) نشان مي‌دهد که کاملا گرايش حکمت متعاليه داشتند و کتاب‌هاي فقهي ايشان هم نشان مي‌دهد که گرايش به فقه صاحب جواهري داشتند ولي آثار عرفاني و فلسفي حضرت امام(ره) و همچنين تبييني که از معارف اسلامي دارند نشان مي‌دهد که امام(ره) با رويکرد فلسفي و عرفاني به اين مباحث نگاه مي‌کردند، 
هدف عرفان به حق تعالي است
البته ايشان در تفسير سوره حمد تصريح دارند که فلسفه هدف نيست، بلکه وسيله است. مي‌فرمايند: «فلسفه، وسيله است خودش مطلوب نيست. وسيله است براي اينکه شما مسائل را، معارف را با برهان به عقلتان برسانيد. هنرش همين قدر است. آنکه  انسان را مي‌تواند راه ببرد و انسان را حقيقتا به آن مي‌تواند راه ببرد، عبارت از پايي است که انسان با آن جلوه خدا را ببيند، يعني ايماني که در قلب وارد مي‌شود»، در واقع امام(ره) از فلسفه حتي استفاده ابزاري و وسيله‌اي براي رسيدن به عرفان مي‌برد، يعني امام(ره) عرفان را غايت مي‌بيند. در جاي ديگر امام(ره) مي‌فرمايد: «لسان دعوت انبياء، لسان فلسفه و برهان رايج نيست آنان با جان و دل مردم کار دارند و نتايج براهين را به قلب بندگان خدا مي‌رسانند و آنان را از درون جان و دل هدايت مي‌نمايند ولي اين بدان معنا نيست که به فلسفه و علوم برهاني و عقلي و استدلالي نبايد پرداخت که اين خيانت به عقل و استدلال و فلسفه است. اين علوم را ازجمله فلسفه راه و عبورگاهي به سوي مقصد است، خود مقصد و مقصود و محبوب نيستند.» در واقع امام(ره) مقصد را عرفان به حق تعالي مي‌داند.
روش شناسي فلسفه امام خميني
مطلب ديگر اينكه امام در مباحث فاسفي هم از قرآن و هم از برهان و هم از شهود عرفاني بهره برده است. وي در کتاب صحيفه، جلد ششم، ص287 مي‌فرمايند: «قرآن اعجوبه‌اي است که اداره انسان را به همه اقشار مي‌کند. در عين حالي که فقيه درست مي‌کند، حکيم درست مي‌کند، فيلسوف درست مي‌کند.» يعني امام(ره) معتقد است که مي‌توان از قرآن يک فلسفه و نظام فلسفي طراحي کرد و کاملا امام(ره) علاوه بر روش برهاني از روش شهودي و کشفي هم استفاده کرده‌اند. مثلا در کشف عالم مثال اين مطلب را ذکر مي‌کند که «اگر انسان با اين چشم کثرت‌بين طبيعت از روزنه طبيعي عالم کثرت‌نماي طبيعت را تماشا کند، مشرک گشته و غير حق، کثير را مي‌بيند ولي اگر اين چشم را بسته و چشم ديگري گشوده و از اين طبيعت پرواز نموده و نور بصر نفس را رو به عالم بالا گرداند، عالم برزخ و عالم مثال را مي‌بيند.» (تقريرات فلسفي، جلد 1، ص 81) 
كاربرد فلسفه در علوم اسلامي
مطلب ديگر اينكه امام(ره) در بحث‌هاي مربوط به طلب و اراده کاملا از مباحث حکمت متعاليه استفاده کرده است،  يعني از طلب اراده که در علم اصول مطرح شده از حکمت متعاليه استفاده کرده عبارتي دارد و در همان‌جا مي‌فرمايند: «و مرادنا من المعلول بالذات هو وجود الممکن الذي هو اثر جعل جاعل و الا فالماهيات ليست مجعولة ولا موجودة الا بالعرض لکونها اعتبارات وانتزاعات من حدود الوجود» باز در ادامه اين مطلب را بيان مي‌کند «والوجود المعلولي ذاته الافتقار والتعلق و لو استغني في حيثيه من الحيثيات ينقلب من الامكان و الافتقار الذاتي الي الوجوب و الاستغناء و هو مستحيل بالضروره» يعني امام(ره) در بحث طلب و اراده که يکي از بحث‌هاي علم اصول است از اصالت وجود و امکان فقري وجود معلولي استفاده کرده است همچنين امام(ره)در بحث‌هاي معاد جسماني و مباحث اعتقادي و الهيات بالمعني الأخص کاملا از مباحث فلسفي استفاده کرده است، مثلا در شرح جنود عقل و جهل و همچنين در شرح چهل حديث از يک دوره الهيات بالمعني الأخص، از ذات و صفات حق تا نبوت و بعث رسل و انزال کتب و ملائکه و معاد از نظر مباحث فلسفي و اصل فطرت استفاده و بهره برده است؛ در شرح چهل حديث و کتاب‌هاي ديگر هم به اين شکل عمل كرده است. حال سئوال اين است آيا مباحث سياسي مبتني بر مباني نظري و متافيزيكي است يا نيست؟ اگر مبتني است كه شكي نيست پس امام به ناچار انديشه سياسي خود را مبتني بر متافيزيكي قرار داده كه برگرفته است حكمت متعاليه و عرفان نظري است.
تدريس حکمت متعاليه با رويکرد عرفاني
پس مطلب مهمي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که امام(ره) نه تنها طرفدار حکمت متعاليه و عرفان ابن عربي بوده، بلکه حکمت متعاليه را با رويکرد عرفاني تدريس کرده است و علاوه بر اين نکته‌اي که عرض شد نکته مهم‌تر اينکه امام(ره( در مباحث دين‌شناسي مثل تفسير سوره حمد، آداب‌الصلاة، سرالصلاة، شرح چهل حديث و شرح دعاي سحر، مصباح الهداية از رويکرد عرفاني استفاده کرده و از رويکرد حکمت متعاليه بهره برده است. سؤال اين است که افرادي که ادعا مي‌کنند طرفدار امام(ره) هستند و مي‌خواهند مسير امام(ره) را طي کنند، آيا مي‌توانند اين را نپذيرند که دين‌‌شناسي امام(ره) کاملا دين‌شناسي فلسفي و عرفاني بوده است؟ !
سؤال ديگري که مطرح مي‌شود اين است که آيا مي‌توان گفت که نظريه سياسي امام(ره) مبتني بر ولايت فقيه تنها برگرفته از فقه است و هيچ ارتباطي با دين‌شناسي امام(ره) ندارد؟! چگونه ممکن است کسي چنين ادعايي را مطرح کند! مي‌گويند حرکت سياسي و انديشه سياسي‌ امام (ره) برگرفته از فقه بوده و هيچ ربطي به عرفان و فلسفه نداشته است. سؤال بنده از اين افراد اين است که آيا دين‌شناسي امام(ره)، دين‌شناسي مبتني بر حکومت متعاليه و عرفان نظري بوده است يا نبوده است؟! اگر کسي بگويد نبوده، آثار تفسير سوره حمد، آداب‌الصلاة، سرالصلاة، شرح چهل حديث و شرح دعاي سحر را چگونه توصيف مي‌کند؟! اگر مي‌گويند دين‌شناسي امام(ره)، دين‌شناسي عرفاني و حکمت متعاليه بوده است که قطعا اين گونه بوده است؛ آيا مي‌تواند بگويد که مباحث سياسي امام(ره) کاملا برگرفته از فقه است و هيچ ارتباطي با دين‌شناسي امام(ره) ندارد. بله! شکي نيست که امام(ره) نظريه ولايت فقيه را از فقه گرفته است، نظريه سياسي حضرت امام(ره) که يک نظريه ولايت فقيه هست يک نظريه فقهي است، اما نظريه فقهي ايشان با نظريه ولايت سياسي در عرفان همخواني دارد، يعني امام(ره) کاملا اسفار چهارگانه عرفاني يعني سير من الخلق إلي الحق، و سير من‌ الحق إلي الحق، سير من الحق إلي الخلق که بالحق هست و سير من‌الخلق إلي الخلق بالحق را طي کرده و از قضا تمام عرفا معتقدند که اگر عارفي سير من الخلق إلي الحق و سير من‌ الحق إلي الحق را طي کرد در سير من الحق إلي الخلق حتما از ولايت سياسي برخوردار است. بدون شک ولايت سياسي عرفاني‌ حضرت امام(ره) با ولايت سياسي فقهي‌ ايشان هماهنگ بوده است و جالب اين است که نوع رويکرد و عملکردي که امام داشته از انديشه‌هاي عرفاني در انديشه سياسي استفاده کرده است. اينکه امام(ره) در ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي در جلسه‌اي که آقاي بازرگان و ديگران حضور داشتند در مورد پيروزي انقلاب اسلامي صريحا مي‌فرمايند: «من هيچ نقشي نداشتم، شما هم هيچ نقشي نداشتيد. فقط خدا نقش داشت.» اين نگاهي کاملا عرفاني است و يا وقتي خرمشهر آزاد شد، مي‌فرمايند: «خرمشهر را خدا آزاد کرد.» اين نگاه کاملا عرفاني است كه ايشان نسبت به مسائل سياسي و نظامي داشتند. 
نامه به گورباچف
در يازدهم دي ماه 1367ه.ش برابر بيست و دوم جمادي الاول1409 امام(ره) از جماران نامه‌اي به صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهير شوروي سابق آقاي ميخائيل گورباچف مي‌فرستد و او را به اسلام دعوت مي‌کند و به وي تذکر مي‌دهد که با تفکر مادي نمي‌توان نيازهاي بشري را تأمين کرد و پيش‌بيني شکست کمونيسم را مطرح مي‌کند. اين نامه در جلد21 صحيفه امام (ره)، ص220 به بعد آمده است. لازم است دقت کنيد امام(ره) مي‌فرمايند: جناب آقاي گورباچف بايد به حقيقت رو آورد. مشكل اصلي كشور شما مسأله مالكيت و اقتصاد و آزادي نيست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعي به خداست. همان مشكلي كه غرب را هم به ابتذال و بن‌بست كشيده و يا خواهند كشيد. مشكل اصلي شما مبارزه طولاني و بيهوده با خدا و مبدأ هستي و آفرينش است. بعد در ادامه مي‌فرمايند که از قرآن عزيز و كريم و استدلالات آن در موارد وحي و نبوت و قيامت بگذريم كه از نظر شما اول بحث است، اصولاً ميل نداشتم شما را در پيچ و تاب مسائل فلاسفه، به خصوص فلاسفه اسلامي، بيندازم. فقط به يكي ـ دو مثال ساده و فطري و وجداني كه سياسيون هم مي‌توانند از آن بهره‌اي ببرند بسنده مي‌كنم. اين از بديهيات است كه ماده و جسم هرچه باشد از خود بي‌خبر است. يك مجسمه سنگي يا مجسمه مادي انسان هر طرف آن از طرف ديگرش محجوب است. در صورتي كه به عيان مي‌بينيم كه انسان و حيوان از همه اطراف خود آگاه است. مي‌داند كجاست؛ در محيطش چه مي‌گذرد؛ در جهان چه غوغايي است. پس، در حيوان و انسان چيز ديگري است كه فوق ماده است و از عالم ماده جدا است و با مردن ماده نمي‌ميرد و باقي است. انسان در فطرت خود هر كمالي را به طور مطلق مي‌خواهد و شما خوب مي‌دانيد كه انسان مي‌خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتي كه ناقص است دل نبسته است، اگر عالم را در اختيار داشته باشد و گفته شود جهان ديگري هم هست، فطرتاً مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد. انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگري هم هست، فطرتاً مايل است آن علوم را هم بياموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق بايد باشد تا آدمي دل به آن ببندد. آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهيم، گرچه خود ندانيم. انسان مي‌خواهد به حق مطلق برسد تا فاني در خدا شود.»
در ادامه هم مي‌فرمايند: «اگر جنابعالي ميل داشته باشيد در اين زمينه‌ها تحقيق كنيد، مي‌توانيد دستور دهيد كه صاحبان اين ‌گونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب در اين زمينه به نوشته‌هاي فارابي و بوعلي‌سينا ـ رحمت‌الله عليهما ـ در حكمت مشاء مراجعه كنند، تا روشن شود كه قانون عليت و معلوليت كه هرگونه شناختي بر آن استوار است، معقول است نه محسوس؛ و ادراك معاني كلي و نيز قوانين كلي كه هرگونه استدلال بر آن تكيه دارد، معقول است نه محسوس، و نيز به كتاب‌هاي سهروردي ـ رحمت‌الله عليه ـ در حكمت اشراق مراجعه نموده، و براي جناب‌عالي شرح كنند كه جسم و هر موجود مادي ديگر به نور صرف كه منزه از حس مي‌باشد نيازمند است و ادراك شهودي ذات انسان از حقيقت خويش مبرا از پديده حسي است. از اساتيد بزرگ بخواهيد تا به حكمت متعاليه صدرالمتألهين ـ رضوان‌الله تعالي عليه و حشره‌الله مع‌النبيين و‌الصالحين ـ مراجعه نمايند، تا معلوم گردد كه حقيقت علم همانا وجودي است مجرد از ماده و هرگونه انديشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكوم نخواهد شد. ديگر شما را خسته نمي‌كنم و از كتب عرفا و به‌خصوص محي‌الدين ابن‌عربي‌ نام نمي‌برم كه اگر خواستيد از مباحث اين بزرگ‌مرد مطلع گرديد، تني چند از خبرگان تيزهوش خود را كه در اين‌گونه مسائل قوياً دست دارند، راهي قم گردانيد، تا پس از چند سالي با توكل به خدا از عمق لطيف باريك‌تر از موي منازل معرفت آگاه گردند كه بدون اين سفر آگاهي از آن امكان ندارد.»
بنا ندارم کل اين نامه را نقل کنم؛ امام در اول نامه فرمودند سياسيون مي‌توانند از اين موضوع بهره ببرند و بعد دست گورباچف را مي‌گيرد به حکمت مشاء رهنمون مي‌کند و از حکمت مشاء به حکمت اشراق و از آنجا به حکمت متعاليه و بعد به عرفان نظري ابن عربي سوق مي‌دهد تا به او صعود بدهد. امام(ره) دقيقا از عرفان و فلسفه استفاده کرد. پس امام در تحولات سياسي دنيا از عرفان و فلسفه مدد مي گيرد. قيام و انقلاب اسلامي نيز مبتني بر اين انديشه‌هاست. ايشان در مباحث فلسفي خودشان دقيقا از فلسفه ياد کرده و تصريح دارد که بايد از اين مباحث فلسفي استفاده کرد و بهره برد. 
فلسفه يوناني يا اسلامي
افرادي که مخالف فلسفه هستند مدعي هستند که فلسفه از يونان گرفته شده است، امام(ره) در کتاب آداب‌الصلاة در صفحه 304 مي‌فرمايند: «فلسفه امروز حکماي اسلام را و معارف و سيره اهل معرفت را به حکمت يونان نسبت دادن از بي‌اطلاعي از کتب قوم است مثل کتب فيلسوف عظيم‌الشأن اسلامي صدرالمتألهين (قدس سره) و استاد عظيم‌الشأنش محقق داماد(قدس سره) و تلميذ بزرگوار او فيض کاشاني (قدس سره) و تلميذ عظيم‌الشأن فيض، عارف جليل ايماني قاضي سعيد قمي(قدس سره) و نيز از بي‌اطلاعي به معارف صحيفه الهي و احاديث معصومين (سلام‌الله عليهم) است.» 
خلاصه اينکه امام(ره) که دين‌شناسي‌اش کاملا فلسفي و عرفاني است، آيا فقه که جزئي از اين دين‌شناسي است مي‌تواند از فلسفه و عرفان جدا باشد؟! اين حرف بي‌ربطي خواهد بود که کسي بگويد متفکري که کتبش مانند آداب‌الصلاة، سرالصلاة، شرح چهل حديث، شرح دعاي سحر، تفسير سوره حمد کاملا عرفاني و مبتني بر حکمت متعاليه است اما فقه‌اش بريده از عرفان و فلسفه است!، يعني آيا حيثيت‌هاي علمي و عملي امام(ره) از هم بي‌ارتباط بوده است، يعني فقه امام(ره) متعارض با عرفان و عرفان او متباين با فقه اوست. نخير! امام(ره) يک فيلسوف، عارف و فقيهي است که همه اين علوم را با هم جمع کرده است و انديشه سياسي او هم برگرفته از فقه، فلسفه و عرفان اوست و اينها را با هم هماهنگ مي‌دانسته و سخنانش هم در عرصه سياست و مسائل نظامي و همچنين دعوت افرادي مانند گورباچف به اسلام کاملا با رويکرد فلسفي و عرفاني و فقهي بوده است.  
در پايان ضمن استقبال از گفتگوي علمي توصيه مي كنم مخالفان فلسفه با روش علمي و منطقي پيش روند و سخنان و مدعيات خود را بر ديدگاههاي امام تحميل نكنند.
 
حجت‌الاسلام والمسلمين دکتر عبدالحسين خسروپناه
رئيس مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران